• عکس برگزیده سال شطرنج ایران

سروده های شترنجی

شاعر آن نیست که زور بزند تا چند کلمه شعر سر هم بگوید شعر باید همچون الهام بر انسان جاری شود . چندی پیش طبع شعری من هم گل کرد و اشعاری هر چند ناقص در باره شترنج سرودم . قضاوت آن با خوانندگان . در پایان من خودم را شاعر نمیدانم.

زندگی نبرد اندیشه حق و باطل است
زین میان بی اندیشه باطل است
توکل جو ز حق بی واسطه
یکی باش میان خلق بی واهمه
پیاده با اندیشه فرزین می شود
فرزین بی اندیشه غمگین می شود
تامل کن زین خلقت،معمای ایام
تا بیابی پاسخی درخور،در این ایام
چو گِرد شهد دنیا بگردی
خِرد را گَرد دنیا بکردی
پیاده پای روی در این ره توشه جو
در قبال رخ، به اندیشه جو
آغاز بی کتاب بود راه بی خِردی
صاحب خرد،برد تو را به بی وقتی
۱۳۸۴/۱۲/۵

ز عقل خُرد خود مغرور گشت
به بازی شترنج با رب مشغول گشت
عاقلان بخندیدند چنین دیدند
ز جهل ایستاد برابر استاد،چون ندیدند
نداد دستی در آغاز نشان تسلیم
ندید همه خلقت دستش بالاست،نشان تسلیم
نمود حرکت زجهلش زفکر باطل
بیامد حرکتی ز رب کامل ز کامل
بنشست عمری به حل این مشکل
نهایت پاسخ آمد از نهان رب در حل این مشکل
ندانست کلید حل این مشکل در او نیست
کی تواند که گیرد جزیی از کل بیست
۱۳۸۴/۱۲/۶

بیامد حرکتی ز استاد استاد به صدها حساب
عاقلان همه جمع کردند تفسیرش به دو سه حساب
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
کافر ز کافرتر بگشتند جز چند صاحب حساب
۱۳۸۴/۱۲/۸

کی تواند پیاده گوید چرا شدم قربانی
چون که گوید چرا مرا بدین مسیر میرانی
وسع دید تو چهار خانه بیش نیست
تو را حکمت،این ۶۴ خانه بیش نیست
۱۳۸۴/۱۲/۸

در این دهر پیاده ایی بیش نیستم
دربند در این خانه ها بیش نیستم
مرا راهی به خرد استاد نیست
وقت سوال و جواب با استاد نیست
تقدیر حرکتم کی توانم در یابم
زین تقدیر در یابم دُر یابم
اندیشه اوست و من بی اندیشه ام
ریشه ام اوست و من بی ریشه ام
بی خِردی، سوال ز چرایی حرکتم
پی خِرد استاد،عمری بی حرکتم
جزیی بیش نیستم در این خانه ها
بی ظرف خواهم کل شوم در این خانه ها
۱۳۸۴/۱۲/۸

اسبی طعنه زد به پیاده
که آرام میروی و ساده
گفتا میروی سه و یک
من میروم یک به یک
گر بی بلا راه روم
نهایت همدم شاه شوم
در آخر فرزین می شوم
به  از اسب و زین می شوم
۱۳۸۶/۱۲/۵

تقلب در شترنج
آن یکی می داد مهره ها را تکان
فکر می کرد شترنج باز است در جهان
بی حکمت چهارخانه در این وادی بود
میان متفکران از درون خالی بود
پشت این صفحه ز اندیشه خالی بود
در این رزم خود را انگاره عالی بود
در این رزم گاه بود بی پیمانه
پشت میز دیگران بودند با پیمانه
چو از درون بود کـم پیمانه
خواست به فریب شود با حریف هم پیمانه
این نبردیست اندیشه، چه زن و مردانه
کز نیستی اهلش زین ره برون رو مردانه
در این ره پای نهادی باش جوانمرد
ورنه در جمع شوی بد نام و نامرد
زین فعل تو شود جماعتی بی خیر
شایع شود ایرانی است بی خیر
۱۳۸۷/۱/۲۹
سید مهدی نیاکوئی

کامنت‌ها بسته شده‌اند.