سفید یا سیاه مسئله این است !

حاشیه های شرکت شترنج بازان در انتخابات
پس از چهار سال دوباره نوبت انتخابات ریاست جمهوری شده بود و از همان اول مشخص بود که رقابت اصلی  میان آقای فلانی و آقای بهمانی است.و دیگران مهره های کم اهمیت تر این رویداد بزرگ بودند.یک عده همه چیز را سفید می دیدند و یک عده همه چیز را سیاه می دیدند. یک عده طرفدار سفید بودند و یک عده طرفدار سیاه بودند.من هم مانده بودم که بالاخره طرف سفید را بگیرم یا طرف سیاه باشم. آخر من هم با سفید هم با سیاه شترنجم خوب بود . در و دیوار شهر پر شده بود از پوستر و ستاد انتخاباتی . در هر گوشه شهر  نوشته ها و حمایت های گروه ها به نفع یکی و یا دیگری به چشم می خورد . مثل ما سیسیلی بازان به بهمانی رای میدهیم . ما پیرک بازان به بهمانی رای می دهیم و یا مثلا قرار بود لوپز بازان به فلانی رای بدهند. خلاصه شترنج بازان هم به دو دسته سفید و سیاه تقسیم شده بودند  و قرار بود بر اساس علاقه شان به شروع بازی به سفید یا مهره سیاه رای بدهند. من هم تصمیم گرفتم هم برای آقای فلانی و هم برای آقای بهمانی فعالیت انتخاباتی بکنم .! اینطور بود که یک روز با لباس کاملا سفید در ستاد فلانی بودم و روز دیگر با لباس سیاه در ستاد بهمانی مشغول فعالیت شدم. فقط می ترسیدم که نکند به عنوان نفوذی و جاسوس مرا بگیرند و اعدامم کنن. وضعیت کشور هم کاملا انتخاباتی شده بود . در مناظره ها فلانی ادعا می کرد که بهمانی در قلعه بزرگ زندگی می کند و بهمانی هم مدعی بود که فلانی ۶۴ خانه دارد.یکی می گفت ما به عقب بر نمی گردیم مثل پیاده که به عقب بر نمی گردد.بهمانی می گفت فلانی سوار فیل است و به پیاده ها اهمیت نمی دهد.خلاصه مردم مانده بودند که فلانی یا بهمانی کدامشان درست می گوید.
در ستاد انتخاباتی فلانی ساندیس پرتغال میدادندد و در ستاد انتخاباتی بهمانی ساندیس هلو میدادند. برخی ستاد ها هم آبگوشت و دیزی میدادند و ستاد های رقیب هم پیتزا میدادند. خلاصه تقریبا هم چی برابر بود. یک روز آمار گیران می گفتند که آرای فلانی بیشتر است پس من هم در ستاد بهمانی بیشتر فعالیت میکردم و روز بعد آمار گیران می گفتند بهمانی انتخاب می شود و من مجبور بودم در ستاد فلانی بیشتر فعالیت کنم.آخر من یک شترنج باز بودم و همه چیز را شترنجی میدیدم و برای خودم هم جالب بود که بدانم در نهایت کدام یک انتخاب میشود. ریاست هیات شترنج استان هم از فلانی حمایت میکرد و می خواست که بفیه شترنج بازان به فلانی رای بدهند. ولی کسی گوشش به حرفهای او بدهکار نبود. موتور سواران قرار بود به بهمانی رای بدهند  و ارابه سوارن مدل بال هم می خواستند به فلانی رای بدهند. پیاده ها هم  هم برخی به فلانی و برخی می خواستند به بهمانی رای بدهند.یک حاج آقا از بهمانی حمایت می کرد و یک حاج آقا دیگر از فلانی حمایت میکرد.یکی از میان زندان ندا داد که من هم رای میدهم. خلاصه واقعا یک بل بشوی بود که نگو و نپرس. چیزی تا روز انتخابات نمانده بود و من هنوز تصمیم نگرفته بودم که به سفید رای بدهم یا به سیاه.ناگهان فکری به ذهنم رسید که به هر دو رای بدهم !!
بالاخره روز انتخابات شد و من کله سحر از خواب بیدار شدم و به پای صندوق رای رفتم .هنوز درب مسجد را که حوزه انتخاباتی و رای گیری بود باز نکرده بودند. و من اولین ایرانی بودم که می خواستم رای بدهم.بعد از ۲ ساعت درب حوزه باز شد و عوامل اجرایی آماده شدند که رای گیری را آغاز کنند. من هم پس از ارائه شناسنامه و مدارک برگ رای را گرفتم و روی آن نوشتم فلانی + بهمانی . اینطوری دیگر نه سیخ میسوخت و نه کباب و من به هر دو تا رای داده بودم. پس از آن لحظات انتظار فرا رسید  و باید منتظر می ماندم که چه کسی واقعا انتخاب می شود.در هر صورت من یک پای برد بودم ، آخر من به هر دو رای داده بودم. دو روز بعد نتایج کامل آرای انتخابات اعلام شد . آقای فلانی با ۵۱ درصد آرای ماخوذه  و آقای بهمانی با ۵۱ درصد آرای ماخوذه. انتخابات به دور دوم کشیده شده بود و در واقع بازی مساوی شده بود و باید یک دست دیگر فلانی و بهمانی با هم بازی میکردند.من همیشه محاسبات پیچیده ریاضی را به خوبی انجام می دادم ولی از درک مسائل ساده ریاضی عاجز بودم .من می توانستم انتگرال های چندگانه را ذهنی محاسبه کنم ولی هر چه فکر کردم که ۵۱ به اضافه ۵۱ می شود ۱۰۲ درصد بالاخره نفهمیدم آخر چطور امکان دارد. با خودم گفتم که احتمالا خیلی از شترنج بازان و یا دیگران ، مثل من به هر دو کاندیدا رای داده اند.در واقع مهم سفید یا سیاه نبود مهم این بود که در انتخابات شرکت کرده بودم  و من برنده این انتخابات بودم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Solve : *
40 ⁄ 20 =