ارابه خدایان

در خانه نشسته بودم و مشغول تدارک چند و اریانت برای شرکت در مسابقه برق آسا باشگاه شطرنج نوین بودم که موبایل من زنگ خورد به شماره نگاه کردم دیدم شماره نا آشنا می باشد. گوشی را برداشتم و گفتم: بله, بفرمایید   از آنطرف گوشی گفتند آقای سید مهدی گفتم بله خودم هستم گفتند از دفتر حاج آقا تماس می گیرند. گفتم بله سلام مرا به حاج  آقا برسانید. می گفتید خدمت میرسیدم  خوب امرتان را بفرمایید. گفتند قرار است شما را به ریاست هیات شطرنج استان انتخاب کنیم. من کمی مکث کردم و بعد گفتم من که مدرک لیسانس ندارم  گفتند  برایتان مدرک لیسانس گردشگری چند ماهه در موسسه غیر انتفاعی جور می کنیم. گفتم من که سابقه آنچنانی در شطرنج ندارم گفتند همین که حرکت مهره ها را بلد باشید کفایت می کند و در ضمن برایتان از فیده درجه بین المللی و عنوان استادی و مدرک مربیگری جور می کنیم. در آن لحظه با خود اندیشیدم که حاج آقا فکر همه جا را کرده است. گفتم آخر باید دیگران به من رای بدهند گفتند همین الان رای ها آماده است شما نگران نباشید گفتم من که تاکنون یک دفتر کوچک را هم اداره نکرده ام چطور می خواهم هیات شطرنج استان را بگردانم گفتند  مشکلی نیست کافی هر چند وقت به چند وقت یک مسابقه برگزار کنید و هر چند وقت یک جلسه بگزارید  فقط همین. گفتم من که سند سازی بلد نیستم گفتند بعد از مدتی یاد می گیرید .گفتم اگر من رئیس هیات شطرنج استان بشوم به کسی باج نمیدهم مثلا موقع مسابقات فلان رئیس تربیت بدنی بیاید ور گوشم بشیند تا حساب کتاب ثبت نام را داشته باشد و پورسانت خودش را بخواهد. گفتند بله آن دیگر از اختیارات خودتان می باشد. گفتم من یک ارابه سفید بزرگ و راحت هم می خواهم گفتند آنرا خودتان باید تهیه کنید. خلاصه در پایان من کلی از مسئول دفتر حاج آقا تشکر کردم و گفتم که این لطف حاج آقا را فرموش نمی کنم.دیگر کتاب و شطرنج را کناری نهادم   و با خود گفتم از الان به بعد من جای آقای B می نشینم و دیگر این مطالعات شطرنجی به کارم نمی آید. خلاصه لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم تا به محل کارم در شرکت بتن اندیشه شمال سبز گستر بروم . از در خانه بیرون آمدم  هنوز چند قدمی نرفته بودم یک ماشین الگانس بنز جلویم نگاه داشت و مامور از داخل ماشین به من گفت  تو کوله پشتی ات چی داری؟ من نگاهی عاقل اندر سفیه به مامور انداختم و گفتم مثل اینکه نمیدانی با کی طرف هستی  من  رئیس جدید هیات شطرنج استان هستم  پدر سوخته  بدم پدرت را در بیاورند پدر سوخته  می خواهی کوله پشتی من را بگردی پدر سوخته. مامور که حاج واج مانده بود چه بکند و چه نکند با ماشین گازی دادند و رفتند. من هم بادی به غبغب انداختم و بعد با خود گفتم  ریاست و قدرت چه مزه خوبی دارد. خلاصه به محل کارم رسیدم  منشی مدیر شرکت نگاهی حاکی از عدم رضایت کردند و گفتند شما تاخیر دارید  الان چه وقت آمدن است. گفتم نیم ساعت قبل با مسئول  دفتر حاج آقا صحبت می کردم قرار است من رئیس هیات شطرنج استان بشوم. دیگر از فردا سر کار نمیایم  می خواهم استعفا بدهم.منشی پس از شنیدن این حرف کمی خودش را جابجا کرد و نگاه و لحنش عوض شد. ناگفته نماند که  من از ته دل به او علاقه داشتم ولی شرایطش را نداشتم که بروم خواستگاری و البته آن بنده خدا روحش هم خبر نداشت. آخر من ارابه سفید بزرگ نداشتم . ظریفی می گفت باید برای خواستگاری ارابه سفید بزرگ داشته باشی تا چشم خانواده عروس را بگیرد. خلاصه ناگهان دوباره خیال بافی هایم گل کرد که بزودی شرایط عوض می شود و با برگزاری چند مسابقه و پول هایی که از طریق این مسابقات به دست خواهم آورد  یک ارابه بزرگ سفید برای خودم می خرم. بعد هم با یک دسته گل سفید بزرگ میرم خواستگاری. اصلا کیه که اونموقع به رئیس هیات شطرنج نه بگوید. خلاصه داشتم برای خودم فکر و خیال می کردم و مثل یک شطرنج باز حرکت های آینده زندگیم را بررسی می کردم که ناگهان صدای آشنای قران امد و البته نه با لحنی زیبا و ملایم
خوب که دقت کردم دیدم این آیه را می خواند يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ ﴿الحجرات: ١٢﴾
تازه متوجه شدم که صدا از بلند گوی مدرسه  روبروی خانه مان است و مراسم صبح گاهی برگزار می کنن و من درازکش در رختخواب هستم  مثل اینکه صبح شده بود و من همه چیز را در خواب دیده بودم. بلند شدم و نشستم هنوز گیج و منگ بودم . تمام آرزوهایم بر باد رفته بود .من دیگر رئیس هیات شطرنج استان نمی شدم و البته ارابه بزرگ سفید هم نمی توانستم بخرم . تازه یادم آمد که شب گذشته داشتم کتاب معجزه  رواندا برن  ترجمه مسیحا برزگر را می خواندم با خود گفتم لعنت به هر چی کتاب  معجزه است. بلند شدم تا به محل کارم در شرکت بتن اندیشه شمال سبز گستر بروم. قبلش پشت کامپیوتر نشستم تا نگاهی به سایت های خبری بیندازم  یک آن که به کیبورد کامپیوتر نگاه کردم دیدم حرف B  بغل حرف N  قرار دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Solve : *
13 ⁄ 1 =